حسناحسنا، تا این لحظه: 12 سال و 8 ماه و 10 روز سن داره

تقدیم به دختر گل و بی همتایمان حسنا

جشن دندونی

عزيزنترين عزيزانم و آرزوي آرزوهايم، مرواريدك هاي لعل نوشينت بهانه اي ساخت تا شيرينستان نگاهت و رقص شادكاميت را به تماشا بنشينيم و شكر كنيم نعمت شكرستان حضورت را به بهانه زندگي شيرين با تو بودن و زيستن و گذر عمر چشيدن. پس بزرگ شو و بزرگ شو تا ما به تماشاي تو خوش باشيم.       اینم تزیینات جایگاه نشستنته عزیز دلمون. حالا میریم سراغ جشن   به به ، حسنا خانم ، هزار ماشاله داری دست میزنی .   حسنا ناناز از نمای نزدیک ، هزار ماشاله به این همه زیبایی ، تبارک الله احسن الخالقین.   مبارکه عزیزدلمون کلاه دندونی به سر گذاشتی ، ایشاله کلاه فارغ ااتحصیلی دانشگاه رو ...
25 آذر 1393

مرواريد كوچولو خوش اومدي

دختر حوشگلمون ، دقیقا 8 ماهه شده بودی که بابا حسن داشت بهت آب می داد که متوجه شد شما لثتو به پایین لیوان فشار میدی و یه سفیدی خیلی کوچیک روی لثه پایینت ، سمت چپ داره میگه دالی ،  فورا به مامان نشون داد البته باورمون نمی شد چون در حالت عادی هیچ چیزی دیده نمی شد فورا با انگشت ، لثتو لمس کردیم و مروارید خوشگلتو زیر انگشتمون حس کردیم خیلی خوشحال شدیم فقط دعا می کردیم زودی کامل بیاد بیرون که خیلی اذیت نشی . برامون خیلی عجیب بود چون شنیده بودیم بچه که دندون در بیاره هم خودش خیلی اذیت میشه از جهت تب کردن و درد و ... و هم پدر و مادرش رو هم اذیت میکنه ولی شما خیلی ماه بودی و خدا روشکر مریض نشدی و مارو هم اذیت نکردی. نفس مامان و بابا...
25 آذر 1393

8 ماهگیت مبارک نازگل ما

نازگل مامان و بابا ، هشت ماهگیت مبارک .یک ماه دیگه هم به سرعت مثل برق سپری شد و هزار ماشاله شما بزرگتر شدی.تو این ماه خیلی بابا بابا میگی و مامان اصلا نمیگی مگر اینکه مشکلی مثل گرسنگی و یا جای کثیف داشته باشی ماما بگی ، البته اولین کلمه ای که گفتی ماما بود اونم تو سه ماهگی و من هیچ وقت فراموش نمیکنم . تو این ماه شیطنت هاتم هزار ماشاله خیلی بیشتر شده با اینکه خوب چهار دست و پا نمیری ولی خودتو به هرچی که میخوای حتی به سختی هم شده میرسونی، هزار ماشاله پشتکارت خوبه ، مثلا خیلی به سیم و تلفن و این جور چیزا علاقه داری و همش دوست داری با اینا بازی کنی. اینجا هم خونه مامانی مامان بودیم که تلفن رو از سیمش گرفتی انداختی و بعدم شروع کردی به کار...
8 آذر 1393

عکس های آتلیه 7 ماهگی

دختر عزیزمون ، نفس مامان و بابا ، این عکسای قشنگ رو هم عروسی عموحامد که 17 مهرماه بود  آتلیه رفتیم انداختی ، شما 7 ماه و 18 روزت بود ، هزار ماشاله مثل همیشه خیلی ناز افتادی .         ...
7 آذر 1393

کمک های خانم مهندس حسنا کوچولو در دورکاری مامان

عزیز دل مامان و بابا ، وقتی شما می خوابیدی من دورکاری می کردم و اینجا که 7 ماه ونیمته ، تازه از خواب بلند شدی و کمک مامان اومدی، همین که چشمت به لپ تاپ می افتاد خیلی خوشحال می شدی و دوست داشتی بهم کمک کنی ، اینجا هم که از کمکت دارم استفاده می کنم خیلی خوشحال شدی.     خوب مامان جونم، مشکلت چیه؟؟   بزار حلش میکنم نگران نباش.   آخیش ، قدم نمی رسید از روی میز صفحه رو خوب ببینم ، اینطوری بهتر شد.   خوب ، چه مطالب جالبیه ، مامان کجا رو متوجه نشدی توضیح بدم؟   ای خدا چقدر خسته شدم ، بنده خدا مامانم چقدر زحمت می کشه ، کلا بابا و مامانم خیلی زحمت میکشن. &n...
4 آذر 1393

نازنین زهرا خانم، دوست جدید حسنا جون

حسنا جون بعد از چند سال ، خدا رو شکر تونستیم دوست قدیمیمون الهام خانم رو پیدا کنیم. وقتی همدیگر رو تلفنی پیدا کردیم الهام خانم گفت من دیگه طافت ندارم و میام شهریار ببینمتون و البته ما هم خیلی دلتنگشون بودیم و این شد که زحمت کشیدن و سریع با نازنین زهرا خونه مامانی اومدن ، خیلی خوشحال شدیم. هزار ماشاله دخترشون نازنین زهرا ، 7 ساله شده بود و کلاس اول بود ، من آخرین باری که دیده بودم حدود دوسال و نیمش بود . الهام خانم هم از دیدن شما خیلی خوشحال شده بود ، کلا هممون خیلی خوشحال بودیم که تونستیم همدیگر رو ببینیم ، شما و نازنین زهرا هم حسابی با هم دوست شده بودید.           این عر...
4 آذر 1393
1